و ما زنان
 
پيوندهای روزانه

   کارن دانیلسون هورنای در سال 1885 در دهکده ی کوچکی درنزدیکی هامبورگ شمال

آلمان در یکی از خانواده های پروتستان و سرمایه دار بزرگ به دنیا آمد. پدرش از طرفداران پروپاقرص تورات ومادرش زنی متعصب و هلندی بود. خانواده اش از لحاظ اجتماعی و مالی خانواده ای ریشه دار و مرفه بودند . بعدها پدرش به عنوان افسر نیروی دریایی نروژ با تابعیت آلمانی، به ریاست شرکت دریایی لوید آلمان شمالی نائل شد وکارن دوران جوانی خود را همراه با پدرش به مسافرت های دریایی گذراند. با اینکه مسافرت های زیادی با پدرش رفته بود ولی مادرش در او نفوذ بیشتری داشت. به علت غیبت های طولانی پدر اوقاتش را بیشتر با مادرش که زنی باهوش ، پرجنب و جوش ، و زیبا بود می گذراند(هورنای، 1382، ترجمه ی سروری). مادرش نزد کارن این نکته را فاش کرده بود که به خاطر ترس از اینکه بی شوهر بماند، ازدواج کرده است و آرزوی مرگ همسرش را دارد. کاملا معلوم بود که مادرش، برنت برادر هورنای را از او بیشتر دوست داشت و به او ترجیح می داد. هورنای از اینکه در مدرسه بهتر از برنت عمل می کرد به خود افتخارمی کرد.دلیل دیگر حسادت هورنای به برادرش، پسر بودن او بود. او همیشه از دختر  بودن خود احساس حقارت می کرد. هورنای برای اینکه محبت مادرش را از دست ندهد تا هشت سالگی دختر مطیع بود(شولتز، وشولتز،1384).

     در اواخر قرن 19 پزشک شدن یک زن از نظر مردم عادی امری غیر عادی تلقی می شد، ولی کارن با وجود مخالفت های شدید پدرش ، با جلب رضایت مادرش به دنبال آن رفت، و برای انجام تحصیلات پزشکی، روانپزشکی، و روان درمانی عازم برلن شد. دلیل انتخاب شغل روانکاوی هرگز در آثار و نوشته هایش به چشم نمی خورد. کارن بهترین تحصیل را دردوران دا نشجویی داشت و با کسب رتبه ی اول احترام دانشجویان واستادان مرد را به خود جلب می کرد(هورنای،1382:ص 8،ترجمه ی سروری).

هورنای در مدت تحصیل دردانشکده پزشکی با دو مرد آشنا شد، که عاشق یکی از آنها شد وبا دیگری ازدوج کرد. سالهای نخستین زندگی زناشویی دوران پریشانی شخصی بود. او سه دختر به دنیا آورد، ولی احساس ناخشنودی و پریشانی می کرد. او از گریه کردن طولانی، معده درد، خستگی مزمن، رفتارهای بی اختیار، سرد مزاجی، و حتی مرگ، شاکی بود. او در دفتر خاطرات خود چنین نوشته بود« دیروز به فکر خودکشی افتادم. اصلا نمی توانم خودم را کنترل کنم. احساس عمیقی علیه اسکار دارم». این زندگی زناشویی در سال 1927 بعد از 17 سال خاتمه یافت( شولتز و شولتز،1388:ص 177).

کارل آبراهام (طرفدار وفادار فروید) ، درمانگری که هورنای با او مشورت کرد، مشکلات او را به کشش وی به سمت مردان قدرتمند نسبت داد و گقت آنها باقیمانده ی تمایلات ادیپی کودکی به پدر قدرتمندش هستند. این روان کاوی موفقیت آمیز نبود. او به این نتیجه رسید که روان کاوی فروید تنها اندکی به حال او مفید بوده و در عوض به خود کاوی روی آورد و در طول زندگی خود آن را ادامه داد.

هورنای در خلال خودکاوی خویش عمیقاً تحت تاثیر عقیده ی آدلر درباره ی جبران احساس های حقارت قرار گرفت. او به خصوص تحت تاثیر این نظر آدلر قرار گرفت که عدم جذابیت بدنی علت احساس های حقارت است.

هنگامی که هورنای به ایالات متحده مهاجرت کرد، جست و جوی وی برای به دست آوردن محبت و امنیت ادامه یافت. در طول این مدت عمیق ترین رابطه ی عشقی او با اریک فروم روانکاو بود. وقتی این رابطه بعد از بیست سال قطع شد، او عمیقا آزرده شد. اگرچه فروم 15 سال جوانتر بود، ولی هورنای او را به صورت مظهر پدر می دید. یکی از وقایعی که به قطع این رابطه منجر شد این بود که هورنای فروم را ترغیب کرد تا دخترش ماریان را روانکاوی کند. فروم به این زن کمک کرد تا از تعارض های خود با مادرش آگاه شود و به ماریان جرات داد تا برای اولین بار در زندگی خود با هورنای مقابله کند(همان، ص 178-177).

[ ۱۳٩٢/٧/٢٥ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سمیرا رهبر ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

علاقمند به روانشناسی، مدیریت و ادبیات
موضوعات وب
امکانات وب