و ما زنان
 
پيوندهای روزانه

اضطراب وتشویشی که بدین طریق به وجود می آید را هورنای اضطراب اساسی نامیده است، که به عبارت است از احساس تنهایی، بی کسی، عجز و بیچارگی، در دنیایی که همه ی افرادش ظالم، زورگو، اجحاف کن، و آزار دهنده اند، مانع می شود که کودک بتواند از روی اختیار و آزادی خاطر و رغبت با دیگران روابط مناسب و دوستانه ای برقرار کند.از طرف دیگر چون ناچار است که با دیگران دائما در تماس باشد بنابراین می کوشد راههای مناسبی پیداکند تا بتواند با دیگران طوری مدارا نماید که کمتر با رفتار خشن و آزار دهنده ی خود اضطراب و دلهره ی او را برانگیزد و بر احساس ناایمنی و بیچارگی اش بیفزاید. راههایی که کودک برای مدارا انتخاب می کند بستگی به دو چیز دارد: یکی خلقیات و خصوصیات روحی خودش و دیگری اوضاع و احوال محیط و شرایطی که دیگران برایش به وجود می آورند. راههای مماشات و مدارا عبارتند از اینکه یا سعی کند خود را در حمایت قویترین فرد محیط از قبیل برادر بزرگتر، خواهر، و مادر یا پدر قرار دهد و خود را به او بچسباند تا از آزار او و سایرین در امان باشد ، یا ممکن است به قدری متمرد، پرخاشگر، و جنگجو شود که دیگران نتوانند آزارش دهند. راه سومی که به نظرش می رسد این است که سعی کند از دیگران کناره گیری نماید و لااقل از لحاظ روحی و معنوی به دیگران نزدیک نشود. به طور خلاصه راههایی که برای در امان بودن از آزار دیگران به آنها متوسل می شود عبارتند از: (طریق مهرطلبی و جلب حمایت و محبت دیگران) ، (پرخاشگری و برتری طلبی) ، و (عزلت گزینی و دوریاز اشخاص) ( هورنای، 1382: ص 11-10، ترجمه ی مصفا).

شخصیت تسلیم گر: مهر طلبی و جلب محبت دیگران.مطیع ،حرکت به سوی مردم،مصالحه جو هستند،عیب جویی نمی کنند، پرتوقع نیستند، برای جلب عشق و محبت دیگران دست به هر کاری میزنند.  

شخصیت پرخاشگر: پرخاشگری و برتری طلبی ، حرکت علیه مردم، در دنیای آنها هر کسی دشمن است، درباره ی هر کسی بر حسب منفعتی که از او می برند، قضاوت می کنند. در آنها برتری، توانمندی، و بی رحمی از امتیازات مهم است.

شخصیت گسسته: عزلت گزینی و دوری از اشخاص، شخصیت جدا، نباید دوست بدارند، متفر شوند، با دیگران همکاری کنند یا هر چیز دیگر. میل به خلوت و تنهایی دارند، و از تمام قید و بندها و تعهدات بلندمدت و فشار کمر شکن اجتناب می کنند( مقاله منیره دانایی،1389).

تضاد اساسی

   اگر کودک می توانست منحصرا به یکی از سه طریق دفاعی ، پناه ببرد زیاد دچار ناراحتی و عذاب نمی شد، ولی مشکل اینجاست که بنا به موقعیت های مختلف از هر سه ی این طرق استفاده می کند ، و چون این سه طریق با هم تضاد دارند ناچار از برخورد آنها کشمکش و تضاد شدیدی در وجودش ایجاد می شود که آن را تضاد اساسی می نامیم. چون کشمکش ناشی از این تضاد بسیار پیچیده و دردناک و بیچاره کننده است، کودک ناچار است که آن را به یک طریق حل و رفع نماید. راهی که برای این کار به نظرش می رسد این است که دوتا از آن سه حالت یا طریق دفاعی متضاد را پنهان کند، فرصت نمایان شدن به آنها را ندهد و حالت سوم را بیشتر نمایان و برجسته سازد.یعنی سعی می کند یکی از این سه تمایل را برجسته سازد و دوتای دیگر را سرکوب و مخفی نماید، که این خیلی موفقیت آمیز نیست. چون گاهی دیده می شود کودکی که تا سن معینی مهرطلب بوده ناگهان به روش های برتری طلبی ویا عزلت طلبی متوسل می شود. ( مانند خود هورنای که تا هشت سالگی مطیع و بعد از آن پرخاشگر شد).

پس باید به یک راه حل دیگری بیندیشد تا به وسیله ی آن خود را هم از رنج و مشکلات قبلی یعنی ترس و اضطراب ناشی از آزار دیگران (اضطراب اساسی)، و هم مشکلات جدید یعنی تضاد ناشی از برخورد روشهای که برای رفع اضطراب به کار می برند(تضاد اساسی)، درامان نگاه دارد( هورنای، 1382، ترجمه ی مصفا).

یکی از خصوصیات تضادهای عصبی، که ازشدید بودن و دردناک بودن آنها ناشی می گردد  این است که شخص سعی می کند آنها را نبیند. اصرار دارد به اینکه نسبت به تضادهای روحی خود کور و بی خبر بماند، و از آنجا که تمایلات، احساسات، اعتقادات، و عواطف شخص عصبی تحت تاثیر تضادهای او هستند، آگاهیش نسبت به تمایلات، احساسات، اعتقادات، و عواطفش نیز در حدی پایین و با کیفیتی مات، تیره، و مبهم باقی می مانند(هورنای،1388:ص 21). در حقیقت هر نوع عارضه ی عصبی یا بروز بیماری روحی حاکی از وجود نوعی تضاد درونی پنهان است، و ریشه در آن تضاد دارد(همان منبع).

خود ایده آل

   مشکلاتی که کودک با آنها مواجه است مانع می شود که احساس ارزش و اعتماد به نفس واقعی در او رشد کند. مجموعه ی این عوامل باعث می شود که رشد خود واقعی و اصلی کودک بسیار کند باشد. چون مهمترین احتیاج کودک خواباندن اضطراب و رفع تضاد و کسب آرامش درونی است، دیگر توجه چندانی به احساسات و علایق واقعی خود ندارد. تنها یک چیز برایش مهم است و آن این است که چگونه خود را از آزار دیگران در امان نگاه دارد. بنابراین در روابطش با دیگران از تمایلات و احساسات واقعی خود استفاده نمی کند، بلکه تمایلات و احساسات بدلی وتصنعی در خود می پروراند که مناسب آن رابطه ی خاص باشد( هورنای،1382، ترجمه ی مصفا).

 برای این کار به تخیل پناه می برد،  یعنی در تخیل تصویری از یک شخصیت ممتاز و برجسته و قوی  ترسیم می نماید و سعی می کند خود را آن تصویر عالی و ممتاز ببیند. بعد خود را آنقدر مشغول این تصویر تخیلی میدارد که کم کم فکر می کند واقعا وی همان تصویر ایده ال است. یعنی با این طریق موفق می شود که اولا خود را برجسته تر و برتر از دیگران تصور کند و احساس حقارت خود را تسکین دهد. ثانیا سعی می کند در تخیل تضادهای خود را حل کند. بدین معنی که در تصویرایده الی خودش هیچگونه تضادی نمی بیند. بلکه هر کاری می کند، حتی اگر به نظر دیگران ضد و نقیض باشد به نظر خودش حسن و هر یک به جای خود نیک و جنبه ای از شخصیت ممتاز و برجسته و ایده ال است. مثلا تسلیم شدن در مقابل دیگران و از حق خود گذشتن را که از عوارض مهرطلبی است،در تصویر ایده الی بصورت متواضع و خوب و با گذشت بودن یا عشق ودوستی منعکس می کند. عزلت طلبی  را به صورت عقل و خرد، بی نیازی و استقلال درمی آورد. احتیاج به برتر بودن از دیگران را نشانه ی قدرت، رهبری، و شجاعت اخلاقی فرض می کند. هر صفتی در خود سراغ داشته باشد که با آن تصور ایده آل نخورد را یا محو و یا دستکاری می کند.

ازآنجا که خود تصوری وظایف متعددی از لحاظ شخص ایفا می کند ، وی آنرا چیز گرانبها و پرارزش تصور می کند و می کوشد آن را حفظ کرده و خود را به آن بچسباند. به عبارت دیگر وقتی شخص تصور می کند بوسیله ی خود ایده آلیمی تواند همه ی مشکلاتش را حل کند و از شر اضطراب، تضاد، احساس بیچارگی، و درماندگی، حقارت و ناچیزی خود را برهاند، طبیعی است که از وجود آن دفاع کند و خود را مجبور به حفظ و نگهداری آن ببیند. خود ایده آلی منبعی می شود برای ناراحتی ها و مسائل عصبی دیگر، زیرا شخص از این پس می کوشد تا به خود ایده آلی که زائیده ی تخیل و تصور اوست جامه ی عمل بپوشاند و عملا هم مطابق آن گردد و البته چون مقام خود ایده آلی خیلی بالاست، هرگز در این کار موفق نمی شود، این تلاش باعث می شود که شخص نسبت به خود واقعی اش بی علاقه تر شود(که قبلا به آن بی علاقه بوده است). وی از خود واقعی اش غافل و بی خبر می ماند ، آنرا همانطور رشد نکرده بجا می گذارد و مدام در مسیر واقعیت بخشیدن به خود ایده آلی و تصوری تلاش می کند و پیش می رود.چون خود خیالی غیر قابل وصول است، در او یک کشمکش درونی به وجود می آید. هر اندازه آدمی بیشتر هدف آرمانی را دنبال کند، بیشتر از خود واقعی اش دور می شود، و نتیجه ی این امر نخست افزایش شدت و کشمکش درونی او و بعد کوشش بیهوده ی اوبرای رفع آن کشمکش، یعنی رفتار نابهنجار عصبی خواهد بود( هورنای،1382).

دیگران به راحتی می توانند به عمق این تصویر کاذب پی ببرند، ولی فرد روان رنجور قادر به درک آن نیست. هورنای معتقد بود که خود انگاره ی روان رنجور مثل خانه ی پر از دینامیت است( مقاله منیره دانایی،1389).

نیازهای روان رنجوری:

   روان رنجوری ها نوعی تلاش روانی  برای بقای فرد تحت شرایط دشوار است. اساس این بیماری ها، اختلالات موجود در روابط فرد با خود،  دیگران و تعارض های ناشی از آنهاست. وظیفه ی روان تحلیل گر این نیست که به بیمار کمک کند تا به غرایز خود تسلط پیدا کند، بلکه او باید اضطراب بیمار را به حدی کاهش دهد که بتواند «گرایشات روان رنجور » را در وجود خود از بین ببرد. افزون بر این هدف، درمان، هدف دیگری دارد و آن این است که شخص را به خود واقعیش بازگرداند و به او کمک کند تا خودانگیختگی و مرکز ثقل شخصیت خود را بازیابد.( هورنای،1387: ص 12).

هورنای معتقد بود که هر یک از این سه مکانیزم حفاظت از خود می تواند آنچنان جزء دائمی شخصیت شود که ویژگی های سایق یا نیاز را در تعیین رفتار فرد به خود بگیرد. هورنای 10 مورد از این نیازها را که نیازهای روان رنجور نامید، فهرست کرد. زیرا راه حل های غیر منطقی برای مشکلات فرد هستند.

1. محبت و تایید،کسب محبت(سلطه پذیر بودن)

2. داشتن شریک زندگی مقتدر

.3موفقیت و همت بلند

4. قدرت

5. بهره کشی،کسب قدرت

6. وجهه و اعتبار

7. تحسین و تمجید شخصی

.8نیاز به محدودیت زندگی

9. خودبسندگی و استقلال                              

10. کمال و مصون بودن از انتقاد دیگران

هورنای متوجه شد که همگی تا اندازه ای این نیازها را آشکار می سازیم. چیزی که این نیازها را روان رنجورمیکند، این است که فرد به عنوان تنها راه حل برای حل کردن اضطراب اساسی استفاده می کند، وشدیدا و بی اختیار به دنبال ارضا کردن آن باشد( شولتز و شولتز،1388: ص 183-182).

به اعتقاد هورنای، تعارضات اساسی روان نژندانه، نه ذاتی است و نه غیر قابل اجتناب، بلکه برخاسته از موقعیتهای ناخواسته ی اجتماعی در دوران کودکی است و می توان از آن به وسیله ی آگاهی، امنیت، محبت، و صمیمیت بر حذر ماند( شکرکن، 1385: ص 345).

[ ۱۳٩٢/۸/٤ ] [ ۸:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سمیرا رهبر ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

علاقمند به روانشناسی، مدیریت و ادبیات
موضوعات وب
امکانات وب